این اواخر سعی می کردم به خودم بقبولونم این سه سال خون دل خوردن در محل کارم به پایان میرسه و من برای شروع زندگی متاهلانه مجبور به ترک کاری خواهم شد که هر روز انتظار به ثمر رسیدنشو میکشیدم...
انقدر بی صبر و حوصله شده بودم که برام مهم نبود مرخصی های مازاد بر سالانه که میرفتم و...
بعد از ماموریت همسر،منتظر ماموریت روز یکشنبه مورخ یکم آذر بودم...انقدر بی حوصله بودم که به اجبار مرخصی شنبه رو رد کردم،با وجود اینکه می دونستم هفته آینده نیاز به یک هفته مرخصی برای ماه عسل دارم..
من و همسر راهی شهرِ عشق شدیم...شنبه پر از خستگی و استرس دادگاه خانواده همسر و شبی که تصمیم گرفتیم کلی جوجه و اردک محلی نثار مدیر کنیم تا شاید از خر شیطون بیاد پایین و یکشنبه ای که با این پیام دوستِ همسر مواجه شدم و مردی ک جلوی دستشویی خفت شد و کله سحر پریدم بغلش:)
و شروع زندگی من و عشق جان زیر یک سقف...
شادا تنم وقتی به آغوش تو پیوست......ما را در سایت شادا تنم وقتی به آغوش تو پیوست... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 240